نهال سبز سیاوش

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

بهاری سبز، بی شادی وداغدار





به یاد دارم زمانی که در کلاس سوم چهارم دبستان بودم به اتفاق خانواده در سفری تفریحی و در بازگشت گذرمان به شهر قم افتاد و از قضا در حالی که شب هنگام بود ماشین پدر در یکی از خیابانهای شهر جوش آورد. ایراد کاربراتوری بود . آن زمان نه امداد اتومبیلی بود و نه اورژانس سیار. بنابراین ناچار بودیم شب را در همان شهر صبح کنیم . ایام شلوغی و تابستان بود و مهمانخانه ها و هتلها همه پر بود. پدر سعی داشت ماشین را راه بیاندازد تا خود را به تهران برسانیم اما بی فایده بود. تا اینکه مردی به سمت ما آمد که ظاهری مذهبی داشت. مثل طلبه ها بود اما معمم نبود . او سوار بر یک موتور گازی جلوی ما توقف کرد وهنگامی که مشکل ما را فهمید با اصرار زیاد از ما خواست تا شب را در منزل ایشان سپری کنیم. با این که هیچ سنخیتی با وی نداشتیم اما ایرانی بودنمان باعث شد تا پدر دعوت او را بپذیرد. آنها خانواده ای به شدت مذهبی اما بسیار مهمان نواز بودند. اتاقی داند و پذیرایی گرم . بسیار خونگرم و مهمان نواز . صبح پس از تعمیر ماشین ما را راهی کردند. پدر تعارف کرد که امیدوار است آنها دعوت ما را قبول کنند و به منزلمان بیایند تا ما نیز به اصطلاح جبران کنیم. اتفاقی که هیچوقت نیافتاد. آن شب با اینکه ما از دو عقیده و مسلک متفاوت بودیم اما در کنار هم فارغ از وابستگی حزبی و جناحی ماندیم و خوش گذشت .نمی دانم آن آقایی که آن شب به ما آن همه محبت کرد اکنون در کدام جناح قرار دارد .سنگ سبزها را به سینه می زند یا سرخهای حکومت را؟ اما آن روز ما جبهه ای در برابر هم نداشتیم . در عین غریبه بودن به عقاید یکدیگر احترام می گذاشتیم. اما اکنون اگر بود نمی دانم آن آقا با ما چه رفتاری داشت. برخورد امروزش خصمانه بود یا همچنان مهربانانه. اما به واقع هرچه زمان گذشت حاکمیت با اصرار ما را مرز بندی کرد و خودی و غیر خودی به وجود آمد. اکنون حاکمیت این دو جناح را در برابر یکدیگر قرار داده و جامعه را دو قطبی کرده است. در میان بستگان ما آقایی وجود دارد که سالها خانواده اش را تحت فشار و دگماتیسم دینی بزرگ کرد و بسیار بر آنها سخت گرفت. اکنون و در زمان بازنشستگی کارش شده پوشیدن لباس سفید و افتادن به جان مردم در کوچه و خیابان به همراه پسر متحجر و دست نشانده اش با شلنگ و چوب ، سیم و کابل . به نحوی که همه فامیل از او دوری گزیده اند و از او متنفرند. باور آن سخت است که چگونه این افراد ذوب در ولایت اینگونه با اعتقاد قلبی دست به این اعمال زشت و غیر انسانی بزنند. آخر چگونه می توان بعد از آن همه فجایع پیش آمده همچنان بر سر موضع دفاع از حاکمیت و قیاس رهبر با حضرت علی ماند. جالب این که کسی که او را به چنین مقامی رسانده( هاشمی رفسنجانی) را با رکیک ترین الفاظ خطاب قرار دهند. شکاف میان مردم چنان عمیق است که هرگز نمی توانیم کسی را که از احمدی نژاد و رهبر حمایت می کند ببخشیم و به نظرش احترام بگذاریم. شاید اگر بعد از انتخابات اینها آن همه ظلم و جنایت را در حق پاک ترین فرزندان این آب و خاک روا نداشته بودند این نفرت عمومی به این درجه نرسیده بود و می شد مانند قبل از انتخابات مدافعین حاکمیت را تحمل نمود و با آنها زندگی کرد. اما تحمل این افراد امروز سخت است. باور این که چگونه این افراد می توانند بدون عذاب و جدان سنگ رهبر و هم سلکانش را به سینه بزنندسخت است. اکنون در آستانه بهاری دیگر ما هنوزسبزیم و داغدار خون همفکران خود و نگران در بندانی که به همین حاکمیت راضی بودند و تنها ذره ای تغییر می خواستند. به راستی هنوز قاطبه مردم نمی توانند بپذیرد که قومی متحجر رای آنها را به هیچ انگاشتند و مغول وار و سبوعانه بر آنها تاختند و خونها ریختند و بعد حاشا کردند. هرعقل سلیمی می دانست که اکثریت مردم به پای صندوقهای رای آمدند تا مبادا احمدی نژاد خرافه پرست و متحجر بار دیگر مجری جان و مالشان شود. در واقع همه به آن خرد جمعی که به احمدی نژاد نه گفته بود ایمان داشت و به همین دلیل به خیابانها آمدند و درست به همین دلیل هنوز بعد از گذشت 9 ماه همچنان موج افسردگی و یاس و سر خوردگی بر مردم حاکم است. عید امسال اصلا رنگ وبوی عید نمی دهد. شور ندارد و کسی خوشحال آمدنش نیست. جیب غالب مردم به دلیل فشارهای مالی خالیست و به همین دلیل می شنویم که کارمند مخابرات پس از تحمل نگرفتن 11 ماه حقوق خود به زندگی اش خاتمه دهد. اکنون در آستانه عید مردم عزا گرفته اند که 13 روز تعطیلی را چه کنند. هنوز فرزندان بسیاری از خانواده ها در حسرت یک جفت کفش به فرزندان حسن نصرا.. و خالد مشعل حسادت می کند و به حال حاکم سیاه دل خود افسوس می خورد که چگونه می توان با مردم خود اینگونه رفتار کرد و به حال مردم ورهبران حماس و حزب ا.. دل سوزاند و برای آنها سینه چاک داد. درد این مردم این است که حاکم را سالها در کنار خود ندیدند. به ظاهر غمخوار هر قومی بود جز ایرانی. پس از آن تقلب خونین هم که حسابی سنگ تمام گذاشت . آقایان به خیال خام خود آتش فتنه را خاموش کردند. شریعتمداری لا مذهب هم با مشتی یاوه و در زبان طنزی چرکین رهبران اصلاح طلب را به باد استهزا می گیرد. اما تا زمانی که جواب این مردم در برابریک سوال ساده زنجیر و کشتار و تبعید باشد ققنوس دوباره از خاکستر خویش سر بر خواهد آورد و از حاکم و سینه درانش همان سوال را خواهد پرسید. حاکم هم چاره ای ندارد جز اینکه جوابی منطقی دهد یا اینکه عاقبت خسته و افسرده و ناتوان گردد از این مقابله خونین. خسته شود از کشتار و شکنجه اعدام و تسلیم خواست واراده ققنوسیان گردد. درست است که بهار امسال اغلب ایرانیان سبز است و بی شادی و داغدار، اما شاید بهار دیگر شاد باشد و پر امید . کسی چه می داند که خداوند چه سرنوشتی را برای حق نشینان تعیین کرده است . امیدوار به حکمت بر حقش همچنان سبز می مانیم و حاکم فرتوت و ناتوان را به چالش می کشیم. امیدواریم در آن کشتی نظام هنوز ذره ای درایت مانده باشد و چاره ای منطقی بجوید. پیشاپیش بهار را به تمام هم اندیشان سبز تبریک می گوییم و برای پیروزی ایرانیان و سر بلندی آنها از خداوند طلب محبت داریم و برای شادی روح تمامی شهیدان این جنبش طلب مغفرت و صبر باز ماندگانشان . نوروزتان پیروز

برچسب‌ها:

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]



<< صفحهٔ اصلی